به گزارش فرهنگ عجب شیر ، پاییز… بوی روز خوبی که همیشه انتظارش را میکشیم. همان روز خوبی که قرار است «فردا» از راه برسد و معجزهای هرچند کوچک، اما تازه را به دلهایمان ببخشد. دریچهای از نور که حال انسان را خوب میکند.
بوی یار از سفر برگشته میدهد پاییز. یک عطر دلتنگ کننده که دوست داریم در هوایش نفس بکشیم و صد بار و هزار بار بگوییم: چهقدر خوب شد آمدی!
رسیدن به پاییز یک نوع انتظار کشیدن است. انتظار غم کشیدن. مثل عزیزی که منتظریم از سفر برگردد. با اینکه میدانیم بعد از رسیدنش حرفها و دلتنگیهایمان سرریز میشوند و از نبودنها میگویند و غم را بیدار میکنند، اما باز هم انتظار این آمدن را میکشیم.
و منتظر بودن برای شنیدن بوی پاییز، درست همین حال را دارد. مثل بادبادک ساختن. با شوق، حلقههای رنگیاش را به هم وصل میکنیم و آن را به آسمان میسپاریم، اما بعد از اوج گرفتنش، درست همان لحظه که میرود تا یک نقطهی کوچک شود غمی نازک از حوالی روحمان عبور میکند و ته دلمان تهنشین میشود.
پاییز پرشکوه و با صلابت مشق خود را به تابستان و خورشید دیکته می کند. پاییز تاج شکوه و صولت را از سر تابستان برمی دارد و سبزیِ طبیعت را به خزان شاعرانه بدل می کند.
پاییز را دیده اى، چگونه نوباوگان تابستان را به زمین مى ریزد و سر و روى جهان را به زردى مى نشاند؟! اما همین پاییز چه سخاوتمند است،که شکوه خزانش را، شکوه بلندترین شبش را عاشقانه پیشکش تولد زمستان می کند.پاییز فصل عاشقی ها است و عاشقانه جان می سپارد آن هم در اوج شکوه در همین یلدا! همین دختر لوند اهورامزدایی که قدرت خزان طبیعت را در دستانش می گیرد و برابر طلوع خورشید قد علم میکند.
این جادوگر گیسو، این دخترِشب، چنان گیسوانش را بر پیکره ی خورشید می اندازد گویی جهان، دیگر طلوع خورشید را نخواهد دید.
شب، شب عاشقی است، شب یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. برگ های رقصان پاییز از دور نظاره گر چشمانت هستند و آرام می نگرند تا ببینند چگونه برایشان دست تکان می دهی. خیلی تلاش نکن. پلک پاییز سنگین شده و دارد در خواب زمستانی فرو میرود. آری؛ با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد. آری خورشید ثابت کرد: حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد، حتی اگر به بلندای یلدا باشد.
یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. می دانی که تا نوروز تنها نود روز باقی است و تو در فصل سپید سرما، دلگرم آینده ای هستی که بهاران است. با اشعار گرم حافظ، خود را برای زمستان سرد بیمه می کنی؛ زیرا که هیچ زمستانی ماندنی نیست؛ حتی اگر همه شب هایش یلدا باشد. در این با هم بودن یلدایی، حافظ از عشق، غزل می سراید و ما در جمع از همه فصل های خداوندی لذت می بریم و شکر می گوییم. همین باهم بودن هاست که یلدا را نیک نام کرده و در تاریخ ماندگار است.
حافظ از عشق غزل می سراید و ما با عزیزانمان شادی می کنیم پایان ظلمت را. هزاران سال گذشته است اما باز هم با نیاکانمان همنوا و همدم می شویم و فریاد می زنیم ظلمت و تاریکی حتی به بزرگیِ یلدا رفتنی هستند.
آری شب، شب یلداست، جوجه هایمان را گذاشته ایم برای همین آخر پاییز، تا در کنار محبت و عشق لبخند هایمان را بشماریم و منتظر صبح بمانیم.
سایت خبری فرهنگ عجب شیر سایت خبری فرهنگ عجب شیر