سه شنبه , 28 بهمن 1404

خاطرات شیرین سربازی در پادگان عجب شیر

یاداشت فرهنگ عجب شیر ،

سربازی برای من مثل یک دانشگاه بود خیلی چیزها یاد گرفتم ، یاد گرفتم سربازی یعنی مرد شدن ، سربازی یعنی گذشت ، ایثار ، فداکاری ، سربازی یعنی صبح با عشق به خدا از خواب بیدار شدن و به نماز ایستادن ، سربازی یعنی عشق ورزیدن ، سربازی یعنی خوب شدن ، سربازی یعنی احترام گذاشتن به کسانی که بر گردنت حق دارند. سربازی یعنی از پلکان غرور افتادن ، سربازی یعنی روی پای خود ایستادن ، سربازی یعنی لذت بردن از آرامش دیگران ، سربازی یعنی ایمان ، سربازی یعنی کمال سربازی یعنی من و تو ما شدن … .

بالاخره چه بخوام چه نخوام مثل اینکه بزرگ شدم، دیگه نمیشه هی دل خودمونو خوش کنیم که حالا بچه ایم و هیچکی کار به کارمون نداره…

شنبه اول آبان ۱۳۹۰ اعزامم به خدمت، یعنی دو روز دیگه. حالا کجا افتادم؟  جایی که اسمش لرزه بر اندام حریفان میندازه. عجب شیر. از روزی که فهمیدم عجب شیر افتادم به هرکی این اسمو گفتم واکنش های خوفی دیدم  خدایی اسمش ابر خوفه، چی میشد میذاشتن “شیر مهربان”) آخریشم بستنی فروش خیابون پارک _ که سال دورازده ماه با بپسر خالم مشتری بستنی هاشیم _ همین امشب گفت کارت تمومه، گفت من اونجا کار می کردم خیلی سرده زمان های قدیم هم اونجا تبعید گاه بوده. البته بعضی هام میگفتن سربازی الان دیگه راحت شده و مثل قدیما دیگه سخت نمیگیرن، الان دیگه عجب شیر و جای دیگه زیاد فرقی نمیکنه (در این حین زیر چشمی به کسایی که پیش ما بودن یه نگاهی مینداختن که من نفهمیدم منظورش چیه!).

به هر حال سرمو کچل کردم ،به یاد بچگی که مدرسه گیر میداد کچل میکردیم، آخ چه حالی میداد دستاتو خیس میکردی و خلاف جهت رشد مو میکشیدی رو سرت، یادش بخیر. من موهامو بابا بزرگم با یه ماشین دستی (بعضی جاها معروف به ماشین چق چقی!) که از مکه آورده بود میزد،هی ماشینه گیر میکرد و اشک تو چشمای ما جم میشد.

ناگفته نمونه یکم خوشحالم میرم عجب شیر، تو مجلس خواستگاری میگی من عجب شیر خدمت کردم و پدر عروس زود دوزاریش میفته با یه مرد طرفه…

این اتفاق ها در دوره اموزش و بعد آموزش افتاد :

وقتی همه راه ها را رفتم که از خدمت سربازی معاف شوم اما به در بسته خوردم . به اجبار به سربازی رفتم ، اگر پدرم زیاد اسرار نمی کرد من هرگز به سربازی نمی رفتم . در دوران آموزشی با پسر فقیر و لاغر اندامی به نام حسن هم خدمت بودم اصلا از او خوشم نمی آمد . احساس می کردم خیلی پسر خود شیرینی است . منم یک پسر نازپرورده و یکی دونه تپل بودم . دوره اموزشی که تمام شد باز هم با هم در داخل پادگان هم تخت شدیم هر روز برای من ۱۰۰ روز می گذشت .

تحمل صبح زود از خواب بلند شدن ، غذای کم ؛ بله و چشم گفتن ، احترام گذاشتن ، همه و همه برایم عذاب بود . از همه سخت تر هم این بود که هیچ کس مثل من نبود که بتوانم با او دوست بشوم و تنهایی هایم را پر کنم . چون حسن هم تنها شده بود و از دوستان دوره آموزشی جدا شده بود و فقط من را می شناخت . آرام آرام سعی می کرد به من نزدیک شود ، ولی من آنقدر بد بودم که فکر می کردم او به بخاطر خوراکی های رنگارنگی که مادرم برایم گذاشته بود چشم دارد . خیلی با او دوست نشدم ام دورادور حواسم بود . یک شب که غذا خیلی کم بود و آخر شب همه گرسنه بودند از داخل ساکش چند تا نان محلی در آورد و انها را تکه تکه کرد و به همه یک تکه از آن نان محلی داد . و کوچکترین تکه را خودش برداشت .به من هم یه تکه تعارف کرد . دستم را بلند نکردم ولی او تکیه نان را بر روی تختم گذاشت و رفت . فردای آن روز نظافت عمومی بود دست یکی از بچه ها بریده بود نمی توانست لباس های خود را بشوید حسن اول لباس های او را شست بعد لباس ها خودش را و یادم نرفته بگم که پوتین های او را هم واکس زد . حسن پسر خیلی ارام و خوشحال بود . بعد از چند روزی من به خودم آمدم دیدم حسن واقعا پسر خوبیست و من آنقدر غرور داشتم غرورم به من اجازه نمی داد از کار های حسن تشکر کنم . و بعد از گذشت دو ماه من با حسن رفیق شدم زمانی روزهای اول برایم به اندازه صد روز تمام می شد بعد ها با خودم فکر می کرد م ای کاش این روزها تمام نمیشدند دیدگاه من به حسن کلا عوض شده بود هر بار که به مرخصی می رفتم بیشتر از دفعه قبل دلم برای حسن تنگ می شد من در کنار او لحظه های خوب بودن را فراموش نمی کردم محیط پادگان آنقدر با وجود حسن مفرح شده بود که دیگر وقتی به مرخصی می رفتم از برگشتن واهمه نداشتم . روزهای آخر خدمتی وقتی خانه می رفتم پدر و مادرم و حتی اطرافیانم می گفتند : کاش زودتر به سربازی می رفتی چقدر مرد شدی و مهربان شدی و …

یادم است در اوایل سربازی از حسن پرسیدم چرا سربازی ؟ جواب داد : چرا سربازی نه ؟ گفتم سوال را با سوال جواب نمی دهند . گفت : خودت آخر جواب سوالت را پیدا می کنی . وقتی سربازی ام تمام شد با خودم گفتم چرا سرنبازم به خاطر اینکه دیگر امنیت داشته باشد .

سربازی برای من مثل یک دانشگاه بود خیلی چیزها یاد گرفتم ، یاد گرفتم سربازی یعنی مرد شدن ، سربازی یعنی گذشت ، ایثار ، فداکاری ، سربازی یعنی صبح با عشق به خدا از خواب بیدار شدن و به نماز ایستادن ، سربازی یعنی عشق ورزیدن ، سربازی یعنی خوب شدن ، سربازی یعنی احترام گذاشتن به کسانی که بر گردنت حق دارند. سربازی یعنی از پلکان غرور افتادن ، سربازی یعنی روی پای خود ایستادن ، سربازی یعنی لذت بردن از آرامش دیگران ، سربازی یعنی ایمان ، سربازی یعنی کمال سربازی یعنی من و تو ما شدن … .

 

// انتهای یاداشت

همچنین ببینید

مجید قنبرزاده، مدیر برتر سازمان منطقه آزاد ارس شد

مجید قنبرزاده، مدیر روابط عمومی و امور بین‌الملل با کسب بیشترین امتیاز به‌عنوان مدیر برتر سازمان در سال ۱۴۰۲ معرفی شد.

10 نظر

  1. سلام خسته نباشید داداش من ۲اسفند رفته عچب شیر هنوز تماس نگرفته خواهش می کنم راهنماییم کنید چطور می تونم اسم گروهان وگردانش رو پیدا کنم باهاش تماس بگیریم …. لطفا برام ایمیل بزنید منتظرم ممنون

  2. امیر چهره گشا

    ای کاش این دوستمان بجای تعریف از مرد شدنش و خدمات دوست گرامی اش حسن یه کم انصاف بخود می داد و از زیبایی های کهن دیار عجب شیر و خونگرمی مردمان این دیار می نوشت … بگذریم از تاریخ درخشان این دیار که زمانی مرکز حکمرانی سلسله آق سنقریان بود ولی بنده به عنوان یک علاقمند تاریخ عجب شیر هیچ یاد ندارم که این دیار فرهنگی- تاریخی زمانی تبعید گاه بوده باشد … البته درک صفا و صمیمیت مردمان ان دیار و تاریخ پرشکوهش برای هر کسی امکان پذیر نیست

  3. هاشم غنی یارلو

    سلام دوستان.هرکی اعزامش95/4/1عجب شیر هست به شمارم توی تلگرام پیام بده یه گروه تشکیل دادم تا اونجا باهم اشنا بشیم
    اینم شمارم:09141600574

  4. اول بگم که من اعزامی یکم اردیبهشت ماه 95 به پادگان عجب شیر هستم یه لیست از وسایلی که اونجا به دردتون میخوره تهیه کردم که رفتید اونجا با خودتون ببرید به درد میخوره

    ریکا و اسکاج-پتو مسافرتی(فصل سرد)ملحفه(فصل گرم) واسه فرار از آنکارد کردن
    قاشق-لیوان-بشقاب و بالش نیازی نیست خود ارتش میده بهتون
    نخ و سوزن-چاقو-نمک پاش خیلی مهمه غذاها فوق العاده بی نمک هست
    ماشین موزر-آیینه-تیغ ژیلت-چایی هم بعد هر وعده غذا میدن ولی اگه خواستید فلاکس هم ببرید
    تنقلات مثل بیسکوییت و فتیر ببرید چون بعید هس که با غذاها اونجا سیر بشید
    عابر بانک-ناخن گیر-قفل کمدی و قفل کوچک آویزی-کرم-میوه ای که دیر خراب بشه-
    دستمال کاغذی-یه تیکه پارچه-ساعت مچی(سربازی)زنگدار-شربت و قرصهای ضروری
    نبات و ابلیمو-شرایط دارها حتما اصل مدرک رو ببرن با خودشون-
    کتاب.مجله.وسیله سرگرمی واسه اوقات فراغت-شانه جیبی
    این وسایلی رو که پاین مینویسم حدود30قلم هست که استحقاقیه نام داره که ارتش بهتون میده
    پتو2تا-قران1عدد-شامپو2عدد-صابون2عدد-جا صابونی2عدد-حوله صورت خشک کن1عدد
    حوله حمام1عدد-زیرپوش2عدد-شورت2عدد-تایید1بسته- واکس و فرچه 2عدد-روکش بالش 2عدد
    ملحفه2عدد-لباس خاکی ارتش 2 دست-پوتین1جفت-اورکت1عدد-پلیور 1عدد-جوراب2جفت
    گلاه نظامی2تا-لیف1عدد-شلوار و بلیز گرم زمستانی1دست-دستکش1جفت-کلاه زمستانی1عدد
    مسواک1-خمیر دندان2بسته-قند2 بسته-کمربند نظامی 2رشته-کوله انفرادی 1عدد-مهر نماز1عدد
    دمپایی 1جفت
    یه سری وسایل هست که میگن از بوفه بخرید اگه دارید بیارید
    فانسقه-کش-سر رسید با خودکار دو رنگ-ساق بند پا-چهارپایه تاشو-کیف واکس-کارت تلفن نیازی نیست بوفه داره
    پایان

    • ممنون
      منم اعزام ۱ شهریور ۹۵ به عجب شیر هستم.
      وسایل رو حتما حتما حتما میبرم 🙂

    • دوست عزیز به نظرم شما تو انتخاب لیستت تجدید نظر کن.
      اینایی که شما فرمودین یه وانت میخواد.

  5. دوستان بیاین اینجا خودتونو معرفی کنید با هم آشنا بشیم

    انجمن سربازان عجب شیر
    http://ajabshir.turkishdownload.ir/index.php

    اعزام ۱۳۹۵-۰۶-۰۱

  6. عشق من دوروزه رفته عجب شیر…امیدوارم زودترتموم شه چون من اصلاتحمل ندارم

  7. سلام
    در این سایت خاطرات و تجربیات و مرخصی ها و … نوشتم ۱۳۹۵-۰۶-۰۱ اعزام بودم همه جزئیات نوشتم اگه دوست داشتی به من هم سر بزن
    http://ajabshir.turkishdownload.ir/index.php

  8. پادگان آموزشی فقط هتل حسن رود .
    درموردش تحقیق کنید ببینید چه بهشتیه .
    یه پادگان شیک تو ساحل دریای خزر ۱۰ کیلومتری شهر بندر انزلی .

پاسخ دادن به Mahsaa لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *